تبليغاتX
مهتاب

مهتاب

یادداشتهای روزانه یک خبرنگار

رمز خوشبختی

از جمله مشکلات همه ما وجودروزمره گی و گرفتاری های روزانه است که باعث افسردگی وعدم رضایت از زندگی است

هرچه زندگی مرفه تر می شه / وجود یکنواختی بیشتر از پیش احساس می شه / ان موقع است که احساس های عجیب و غریبی به سراغ مون می اید 

وقتی که به اطرافیانمان نگاه  می کنیم کمتر کسی را می بینیم که احساس خوشبختی واقعی  کنه

واقعا رمز خوشبختی چی می تونه باشه ؟

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 4:0 بعد از ظهر  توسط انسيه ايزدي نسب  | 

نوشته ایی در پایان هفته

امروز من سی و یکساله شدم / سال گذشته برام سرشار بود از خاطرات تلخ و شیرین

از ماندگار ترین خاطرات در سال گذشته وجود پسرمه که با امدنش / تغییرات زیادی تو زندگی ام رخ داد

به هرحال الان که دارم این مطلب رو می نویسم/ خودم تازه یادم امده که امروز تولدمه / ان هم با دادن یک اسمارتیس از جانب یکی از دوستان

به هرحال زمان به سرعت برق و باد می گذره و عاقل ان کسی است که از این زمان نهایت استفاده را ببره .

از مادرو پدرم و تمام کسایی  که تلاش کردن تا من بتوانم در زندگی ام موفق شوم   متشکرم  

 

 

                                                   

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 5:33 بعد از ظهر  توسط انسيه ايزدي نسب  | 

 امروز برای ازمایش پسرم از صبح زود به مرکز طبی کودکان رفتیم

در این مرکز که ویژه بیماریهای کودکان است / هرکس برای کارهای مختلف پزشکی از شهرستانهای مختلف به این مرکز مراجعه می کنند

وقتی وارد این مرکز طبی که به قول معرو ف تو  ازمایشها و تشخیص های بیماری های کودکان از اولین ها تو کشوراست  نه تابلوی راهنمایی مشاهد می شود و نه پرسنل راهنمایی کننده .

معمولا افرادی که به این مرکز مراجعه می کنند والدین کودکان بی تابی هستند که هر چه زودتر دوست دارند که بهبودی فرزندشون رو ببینند

ولی اصلا پرسنل بیمارستان این حس عجیب پدر و مادر کودک بیمار را درک نمی کنند

ما که برای یک ازمایش ویژه به این مرکز مراجعه کردیم حدود نیم ساعت به دلیل راهنمایی نا درست پرسنل تمام بیمارستان رو زیر پا گذاشتیم

جایی که ناخواسته به ان جا رفتیم / پذیرش کودکان برای درمانگاه و یادکترهای متخصص بود

وقتی به افرادی که ازشهرستان اومدن و نمی دونند و اقعا باید به کجا مراجعه کنند سردر گم در صف طولانی پذیرش بیمارستان بودند

نکته ایی که خیلی من رو متاثر کرد بودن بچه های مریض با حالتها و شرایط خاص

تازه پرسنل پذیرش نیز جواب درستی به کسی نمی دادند

 

سرتو درد نمی اورم خدا هیچ کس را بایک فرزند مریض گرفتار این جور جاها نکنه  

خدا همه مریض ها رو شفا بدهد انشا ال...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 2:5 بعد از ظهر  توسط انسيه ايزدي نسب  | 

ادم یه وقتهایی چیزهایی رو می بینه که عجیب تو فکر می ره

وقتی که صبح برای خوردن سحری بیدارشدیم و برای اینکه در طی روز دچار ضعف بنیه نشویم سعی می کنیم از انواع غذاهای مقوی و شیرین بخوریم که روز را تاحدی راحت سپری کنیم زمانی که برای دیدن ماه پرده اطاق را کنار زدم با صحنه قابل تاملی در کوچه مان مواجه شدم 

دو کارگر شهرداری با لباسهای نارنجی به همراه جاروی خود  داشتند سحری می خوردن

از دور قابل تشخیص نبود ولی فکر می کنم تکه نانی بود که داشتند می خوردند

در ان زمان خیلی توفکر رفتم و گفتم ماهم روز ه می گیریم و این ها هم روزه می گیرند

تازه وقتی به صورت حدسی / حس کردن که اذان گفته شده 

این دوکارگر ایستادند و هر کدام قرار گذاشتند که از کدام قسمت محله شروع به جارو کردن کنند

  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 1:25 بعد از ظهر  توسط انسيه ايزدي نسب  |