ادم یه وقتهایی چیزهایی رو می بینه که عجیب تو فکر می ره
وقتی که صبح برای خوردن سحری بیدارشدیم و برای اینکه در طی روز دچار ضعف بنیه نشویم سعی می کنیم از انواع غذاهای مقوی و شیرین بخوریم که روز را تاحدی راحت سپری کنیم زمانی که برای دیدن ماه پرده اطاق را کنار زدم با صحنه قابل تاملی در کوچه مان مواجه شدم
دو کارگر شهرداری با لباسهای نارنجی به همراه جاروی خود داشتند سحری می خوردن
از دور قابل تشخیص نبود ولی فکر می کنم تکه نانی بود که داشتند می خوردند
در ان زمان خیلی توفکر رفتم و گفتم ماهم روز ه می گیریم و این ها هم روزه می گیرند
تازه وقتی به صورت حدسی / حس کردن که اذان گفته شده
این دوکارگر ایستادند و هر کدام قرار گذاشتند که از کدام قسمت محله شروع به جارو کردن کنند
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 1:25 بعد از ظهر  توسط انسيه ايزدي نسب
|

